هانی یه سال و نیمش مبارک
سلام دوستای گلم
خیلی وقته نیومدم وبلاگمو بروز کنم ؛ شما به خوبی خودتون ما رو ببخشید ؛ آخه مثل همیشه باز اینترنت منطقه ی ما مشکل داشت . اما الان اومدم با یه عالمه خبر که بگم پنجم مرداد من یه ساله و نیمه شدم و یه مردی شدم واسه خودم 
البته مامان میگه شر شدم نه مرد
ظاهرا فضولیام دو برابر شده و هر چه بزرگتر میشم علاقه ام به لا لا بیشتر شده (شیر مامانی که جدیدا اسمشو گذاشتم لالا )منظورم همون مسکن دردهاست و آرامش دهنده دل بی قرار من
به قول مامانی من دیگه شورشو در آوردم وقتی که خونست و نرفته سرکار دم به دقیقه میرم پیشش و میگم : مامان لا لا
شبا هم به هوای همین لالا اصلا خواب ندارم و هر ساعت از خواب پا میشم و میگم لا لا
کلا من در طول روز البته بجز صبح که مامانی سرکاره بقیه روز رو همش دنبال لالا هستم
اگه هم مثلا یه وقت از دستم خسته شد و بهم نداد اینقدر میگم لالا و بوسش میکنم که آخر راضی بشه شیر مورد علاقمو بهم بده 
وقتایی که مامانی سرکاره مجبورم یه شیشه شیر خشک بخورم ولی تا اونو میبینم شیشمو پرت میکنم و اصلا حاضر نیستم یه قطره از شیشه بخورم و بعضی وقتا که مامانی مثلا بتونه به کار خونه برسه یه مقدارم شیر خشک برام درست کنه اصلا اصلا نمیخوررررررررررررررررررررم و گریه میکنم که: نه نه نه فقط لا لا لا
اونوقت مامانی این شکلی میشه 
راستی اون روز که رفتم واکسن یه سال و نیمم زدم فیلم بود ؛ اولا که توی شهر ما واکسنشون تموم شده بود و مامانی مجبور شد با بهداشت روستاهای اطراف تماس بگیره که اگه واکسن دارن برم اونجا و سر وقت واکسنمو بزنم که بعد از یه عالمه تماس و سوال توی روستایی به اسم ((بنود )) واکسن یه سال و نیمی ما پیدا شد و همراه با بابا و مامی عازم اونجا شدیم و برای واکسن زدن که کلی گریه سر دادم و خانم بهیار بهم میگفت که واکسن دست راست زیاد درد نداره اما دست چپیه حسابی درد داره و شاید نتونم راحت تکونش بدم
اما بچه ها با اجازتون بعده واکس رفتیم خونه بابابزرگ و حسابی با همین دست چپ زدم توی سر و کله ی بچه های خاله و دایی
راستی من چپ دستم نمیدونم اینو از قبل گفتم بهتون یا نه
خدا را شکر بعده واکسن اصلا دردی رو حس نکردم جز وقتی که کسی به تلافی فضولیام میخواست زورکی دستمو فشار بده 
هنوز صدام بم و کلفته و حتی پوست کلفت هم شدم
میدونید از بس از در و دیوار بالا رفتم و زمین خوردم و زخمی شدم دیگه نسبت به صدمات احتمالی اصلا ترسی ندارم و اگه هم زخمی شدم اصلا گریه نمیکنم و برام فرقی نمیکنه 
هنوز میوه مورد علاقه ام همون هلو ، هندونه ، انبه و موزه
بقیه هم میخورم اما به مقدارم کممممم و اشتهام به غذا هم همونه و هر چی مامانی واسم درست کنه تا ته میخورم 
عاشق حیوانات بودم و عاشقتر هم شدم
یه سری دیگه از فیلم کارتونها و آهنگها به لیست مورد علاقه ام اضاف شده که مامانی واسه اینکه بتونه به کاراش برسه واسم پخش میکنم و خودش میره دنبال کاراش و منم محو تماشی فیلمام میشم
فقط اگه یاد لالا نیفتم از پیش کارتونکام تکون نمیخورم 

اگه چیزه دیگه ای یادم اومد که نگفتم میام بعد واستون مینویسم 



هانی یه سال و نیمش مبارک
